|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از مريم آريان :: 2 داشتم از دانشکده برق ميگذشتم که توی بورد بسيج اينو ديدم... اصلا تعجب کرده بودم... بهتم زده بود... خيلی کيف کردم خيلی زياد... وااااااااای مزيم، الان ديگه بچه ش راحت 6 ماه رو داره... چه زود ميگذره اين زمان لامصصصصب... هر کی ديدش حتما سلام منو بهش برسونه... حتما حتما حتما تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد آن را برای بچه های لاغر آورد مادر برای بار آخر درد کرد و رفت و دوباره باز هم يک دختر آورد... [][][] تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد آن را برای بچه های لاغر آورد تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد يک چندتا مهمان برای مادر آورد مردی غريبه با زنانی چادری که مهمان ما بودند را پشت در آورد مرد غريبه چای خورد و مهربان شد هی رفت و آمد... هديه ای اخر سر آورد من بچه بودم وقت بازی کردنم بود جای عروسک پس چرا انگشتر آورد دست مرا محکم گرفت و با خودش برد ديدم که بابا کم نه... از کم کمتر آورد [][][] تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد آن را برای بچه های ديگر آورد مادر برای بار آخر درد کرد و رفت و نيامد... باز اما دختر آورد.
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي